پنجاه و نه ثانیه
اگر صدای خندههاش بلند نمیشد و به طرفش سر نمیچرخاندم حالا خیالم راحت بود كه نماز ظهر را پشت سر خلیفه توی بهشت میخواندم. اما حالا... عقربه ساعت شاید به پانزده ثانیه رسیده باشد. نمیدانم. به ساعتم نگاه میكنم. ده ثانیه گذشته. از كجا معلوم كه خودش باشد.
هر كسی میتواند سه تا خال روی صورتش داشته باشد و دندان نیشش هم كمی كج درآمده باشد. او اینجاست؟ توی این كافرستان؟ محال است. دوباره نگاهش میكنم. با بغل دستیاش حرف میزند. لبهایش كش آمده و روی گونههایش هم چال افتاده. مثل همان وقتها با نگاهش میخندد. با خودم میگویم این محبوبه نیست. اما اگر باشد چی؟ حتما مرا شناخته. وقتی برگشتم داشت نگاهم میكرد. حتما شناخته بود كه آن طور نگاهش روی صورتم ماند. همان نگاه خیره عجیب را داشت. ۱۷ ثانیه گذشته. نه، نمیتواند شناخته باشد با این ریش با این قیافه. نه، نشناخته.
وقتی یعقوب دینامیتها را دور كمرم میبست گفت: خوش به سعادتت. وقتی ضامن چاشنی را توی جیب بغل كتم جاسازی میكرد گفت: به حالت غبطه میخورم. میخواهم همانطور كه یعقوب گفت پاك و طاهر بروم، با خوبان محشور شوم. اگر میگفتم نه، دیگر این سعادت نصیبم نمیشد. اگر گفته بودم نه شاید دوباره نمیدیدمش. ۲۰ ثانیه. اتوبوس ایستگاه بعدی میایستد خدا كند پیاده شود. برمیگردم میبینم كه همان جا نشسته. حركت اتوبوس مرا به جلو خم میكند او را هم. سایه ساختمانهای روبهرو روی صورتش میدوند. یعقوب و مسلم مرا تا ایستگاه رساندند. آن طرف خیابان كنار باجه تلفن ایستادند تا اتوبوس آمد. همانطور كه قرار بود ردیف وسط كنار پنجره نشستم. دیدمشان كه حركت اتوبوس را با سر دنبال كردند.
دستم را برایشان بلند كردم اما هر دو سربرگرداندند. اتوبوس شماره ۳۲۲ دور شهر. در ساعت پر رفت و آمد روز، باید خودم را توی این اتوبوس منفجر كنم. مثل گلی كه در میان علفهای هرز میشكفد. وقتی نشستم اتوبوس تقریبا خالی بود. غیر از چند زن كه در انتهای اتوبوس و یكی دو پیرمرد روی صندلیهای جلو نشسته بودند، كس دیگری نبود. نور صبح كج تو میآمد و راهروی وسط اتوبوس را دو تكه روشن و تاریك كرده بود. توی تاریكی نشستم. چند ایستگاه بعد وقتی اتوبوس شلوغتر شد دست كردم توی جیب كتم و ضامن چاشنی را كشیدم. درست همان موقع بود كه صدای خندهاش بلند شد. یعقوب گفته بود بعد از اینكه چاشنی فعال شد یك دقیقه بعد بمب منفجر میشود. سی ثانیه. كف دستهایم خیس شده. باید كاری كنم. داد بزنم كه من میخواهم اتوبوس را منفجر كنم فرار كنید. باید بروم طرفش و به او بگویم كه پیاده شود. باید به او بگویم كه سالها دنبالش گشتم. باید به او بگویم كه تسبیحی را كه ۱۵ سال پیش به من داده بودی دارم. نگاه كن. گرچه كمی مات و رنگ و رفته شده. از روی پیراهن چنگ میزنم به تسبیح توی گردنم. دستم میرود روی كمربند دینامیت دور كمرم. نگاهم میافتد به عقربه ساعت؛ سی و پنج ثانیه. به آدمهای توی اتوبوس نگاه میكنم. همه خیره به جایی نامعلومند. كنار من مردی پسربچهای را روی پاهایش نشانده. بچه زل زده به من. ماشین كوكی دستش است. گاهی ماشین را میكوبد به پای پدرش و صدای انفجار درمیآورد. نگاهم را ازش میگیرم. لابد وقتی اتوبوس تركید از روی پیراهن زرد و آبیاش میتوانند جسدش را تشخیص دهند. كاش دورتر نشسته بودند.اتوبوس میایستد. ایستگاه بعدی آدمهای بیشتری سوار میشوند. اتوبوس شلوغتر میشود. اگر محبوبه توی اتوبوس نبود حتماً خیلی خوشحال میشدم. هر چه بیشتر بهتر. چند نفر هم پیاده میشوند. دوباره نگاهش میكنم. دیگر نمیخندد. از پنجره به بیرون خیره شده. خودش است. آب دهانم مثل قلوه سنگی گلویم را میشكافد و پایین میرود. سر میچرخاند حالا دارد به من نگاه میكند. پنجاه ثانیه. چشمهایش را ریز كرده و لبخند محوی روی لبهایش میآید. لابد دارد سعی میكند چیزی به خاطر بیاورد. گردنش را بلند میكند سعی میكند از لابهلای آدمها مرا ببیند. اتوبوس راه میافتد. شلوغ است. پر شده. آدمها تنگ هم دست به میله سقف گرفته و ایستادهاند. ماشین از دست پسر بچه میافتد. صدایش میپیچد توی گوشم. بلند میشوم. راه باز میكنم. به زور. هشت ثانیه مانده. هنوز در باز است. پنج ثانیه. خودم را میرسانم جلو در. چهار ثانیه. سرعت اتوبوس كم است. میپرم بیرون. سه ثانیه. محبوبه كف دو دستش را چسبانده به پشت پنجره و به من نگاه میكند. دو ثانیه. یك ثانیه. دست میبرم به گردنم. یك ثانیه. تسبیح را میكشم بیرون و نشانش میدهم.

Seni Seviyorum